ابومحمد مرتعش: تفاوت میان نسخهها
جز (جایگزینی متن - 'شگفتی ها' به 'شگفتیها') |
جز (جایگزینی متن - ' می ب' به ' میب') |
||
خط ۱۶: | خط ۱۶: | ||
=داستان توبه و رفتار او در قبال تصوف= | =داستان توبه و رفتار او در قبال تصوف= | ||
در داستان [[توبه]] او و دلیل در پیش گرفتن راه [[تصوف]] آمده است که وی درباره خود گفته است: «من دهقان زاده بودم و در حالی که در نیشابور درب منزل خود نشسته بودم، جوانی با تکه و یک پارچه روی سرش آمد و نکته لطیفی به من گفت بنابراین با خودم گفتم: "مرد جوان لاغر اندام از این کار چرا بیزار نیست!" من به او چیزی نگفتم ناگهان او با گریه ای که مرا ترساند فریاد کشید و من سخنان او را بسیار ترسناک دیدم. سپس گفت: "من از آنچه در پنهان شماست به خدا پناه | در داستان [[توبه]] او و دلیل در پیش گرفتن راه [[تصوف]] آمده است که وی درباره خود گفته است: «من دهقان زاده بودم و در حالی که در نیشابور درب منزل خود نشسته بودم، جوانی با تکه و یک پارچه روی سرش آمد و نکته لطیفی به من گفت بنابراین با خودم گفتم: "مرد جوان لاغر اندام از این کار چرا بیزار نیست!" من به او چیزی نگفتم ناگهان او با گریه ای که مرا ترساند فریاد کشید و من سخنان او را بسیار ترسناک دیدم. سپس گفت: "من از آنچه در پنهان شماست به خدا پناه میبرم و سینه شما از آن متلاطم میشود."بنابراین من بیهوش شدم و با صورت روی زمین افتادم افراد زیادی دور من جمع شدند و من بعد از مدتی بیدار شدم و مرد جوان از آنجا رفته بود و من او را دیگر ندیدم. بنابراین برای او متاسف شدم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم. بنابراین من با غمی فراوان شب خوابیدم در خواب [[علی بن ابیطالب]] (ع) را با آن جوان دیدم و [[علی (ع)]] به من اشاره کرد و مرا سرزنش نمود و گفت: "خدا به سوالی که مانع از جویندگانش شود پاسخ نمیدهد."بنابراین من از خواب بیدار شدم و آنچه را که داشتم گذاشتم و برای و عازم سفر شدم تا آنکه خبر مرگ پدرم را پس از پانزده سال شنیدم بنابراین برگشتم. من از خداوند متعال خواستم که به من کمک کند تا از آنچه به ارث برده ام خلاص شوم و خداوند متعال به من کمک کرد. " | ||
=گفتار= | =گفتار= |
نسخهٔ ۱۲ مارس ۲۰۲۳، ساعت ۱۳:۲۴
ابومحمد عبدالله بن محمد المرتعش نیشابوری و گفته شده که نام او جعفر بن محمد المرتعش است.[۱] وی از علما و عرفای برجسته اهل سنت در قرن چهارم هجری است[۲].الخطیب البغدادی در مورد او گفت که او "یکی از شیوخ ارشد صوفی است" او از اهالی حیره است و از ملقباد نیز گفته شده[۳] او یکی از افراد صاحب ثروت بود. ولی ترک دنیا کرد و با فقرایی مانند الجنید، ابوحفص الحداد و ابوعثمان الحداد همراه شد. وی در بغداد در مسجد الشونیزیة اقامت داشت تا اینکه به یکی از شیوخ و بزرگان عراق تبدیل شد. ابوعبدالله رازی گفت: «شیوخ عراق میگفتند: شگفتیهای بغداد در تصوف سه چیز است: اشارات الشبلی، نکت المرتعش و حکایات جعفر الخلدی» [۴].
داستان توبه و رفتار او در قبال تصوف
در داستان توبه او و دلیل در پیش گرفتن راه تصوف آمده است که وی درباره خود گفته است: «من دهقان زاده بودم و در حالی که در نیشابور درب منزل خود نشسته بودم، جوانی با تکه و یک پارچه روی سرش آمد و نکته لطیفی به من گفت بنابراین با خودم گفتم: "مرد جوان لاغر اندام از این کار چرا بیزار نیست!" من به او چیزی نگفتم ناگهان او با گریه ای که مرا ترساند فریاد کشید و من سخنان او را بسیار ترسناک دیدم. سپس گفت: "من از آنچه در پنهان شماست به خدا پناه میبرم و سینه شما از آن متلاطم میشود."بنابراین من بیهوش شدم و با صورت روی زمین افتادم افراد زیادی دور من جمع شدند و من بعد از مدتی بیدار شدم و مرد جوان از آنجا رفته بود و من او را دیگر ندیدم. بنابراین برای او متاسف شدم و از آنچه کرده بودم پشیمان شدم. بنابراین من با غمی فراوان شب خوابیدم در خواب علی بن ابیطالب (ع) را با آن جوان دیدم و علی (ع) به من اشاره کرد و مرا سرزنش نمود و گفت: "خدا به سوالی که مانع از جویندگانش شود پاسخ نمیدهد."بنابراین من از خواب بیدار شدم و آنچه را که داشتم گذاشتم و برای و عازم سفر شدم تا آنکه خبر مرگ پدرم را پس از پانزده سال شنیدم بنابراین برگشتم. من از خداوند متعال خواستم که به من کمک کند تا از آنچه به ارث برده ام خلاص شوم و خداوند متعال به من کمک کرد. "
گفتار
آرامش گرفتن قلب از کسی غیر از خداوند باعث تعجیل مجازات خدا در این دنیا برای انسان میشود.
اراده: بازداشتن نفس از خواستههایش، پذیرفتن دستورات خداوند متعال و رضایت به قضای الهی.
کسی که فکر میکند اعمالش او را از آتش جهنم نجات میدهد و به رضوان الهی میرسد، خود و عملش را به خطر انداخته است، و هر کس بر لطف خدا تکیه کند خداوند او را به بالاترین منازل بهشت میرساند.
درگذشت
مرگ مرتعش در مسجد الشونیزیه در شهر بغداد به سال 328 هجری قمری مصادف با سال 940 میلادی بوده است. او قبل از مرگ گفت: "به بدهی های من نگاه کنید." پس آنها نگاه کردند و گفتند: "چند درهم است". او گفت: "به نقض های من نگاه کنید." وقتی به او نزدیک شدم، گفت: "آنها را بدهکارم." و امیدوارم خداوند مرا ببخشد. "سپس گفت:" من سه چیز در هنگام مرگ از خداوند متعال خواستم و او به من عطا کرد: اول آنکه از او خواستم در فقر مرا ببرد. دوم آنکه از او خواستم که مرگ مرا در این مسجد قرار دهد، زیرا من با مردم را در آنجا هم نشین بودم. سوم اینکه از او خواستم در کنار من در هنگام مرگ کسانی باشند که من با آنان مانوس بوده و ایشان را دوست داشتم. سپس او چشمان خود را بست و ساعتی بعد درگذشت[۵].