جایگاه مُفَسِّر

نسخهٔ تاریخ ‏۱ فوریهٔ ۲۰۲۳، ساعت ۱۴:۴۶ توسط Hadifazl (بحث | مشارکت‌ها) (جایگزینی متن - 'گرایش ها' به 'گرایش‌ها')

جایگاه مُفَسِّر در تبیین مفاهیم و مدالیل آیات قرآن کریم بسیار ویژه است. مفسر با رعایت تقوا و پرهیز از تفسیر به رای با پشتوانه علمی نقشی اساسی در فهم کلام شارع مقدس و مطلوب او دارد.

نقش و جایگاه مفسر

وقتی از مفسر و نقش وی در تفسیر سخن گفته می‌شود، به این معنا نیست که اومی‌خواهد واژه‌ها را معنا کند و ترجمه‌ای از کلام را به دست دهد یا مدلول مطابقی کلام روشن را شرح دهد. البته مفسر این کار را انجام می‌دهد؛ اما منظور از تفسیر همان پرده برداری از کلام و پیام است که گاه از آن به تأویل تعبیر می‌شود و گاه تفسیر و تأویل به یکسان بر آن اطلاق می‌گردد. به همین جهت بسا گفته می‌شود که آیا در نقش مفسر مبالغه نشده و آیا مفسر بیش از اندازه مهم جلوه داده نشده است. آیا این معنا به نسبیت گرایی مطلق کشیده نمی‌شود که همه چیز در دست مفسر دستخوش عدم ثبات شود؟ اینکه مفسر با پیش داوری و پیش فرض‌ها به سراغ تفسیر می‌رود، موجب نمی‌شودکه تردید و نسبیت در همه چیز افکنده شود. معانی آشکار و تفاسیر مورد اتفاق وتردیدناپذیر و مشترک و مورد پذیرش همگان وجود دارد. اما در کنار آنها آیات مشکل، غریب، متشابه و تفسیرپذیر هم هست. آیاتی وجود دارد که تفسیر آنها در برهه‌ای اززمان مورد اتفاق و تردید ناپذیر بوده، اما در اثر تکامل دانشها و دگرگونی در علوم دچارتغییر شده و برداشت‌های گوناگون به همراه آورده است.

آیات مربوط به خلقت انسان

از نمونه‌های جالب توجه، آیات مربوط به خلقت انسان است در عصر رسالت خلقت انسان و چگونگی پیدایش وی از خاک به این تفصیل مورد سؤال و بحث نبوده و قطعا از آنچه در نظریات جدید درباره تحول انواع و مسائل دیگر مطرح است سخن نرفته است؛ در حالی که این سؤالات اکنون مطرح است که خلقت بشر چگونه بوده است؛ آیا به طور ناگهانی بوده است یا تحول انواع یا تکامل انواع؟ آیا قبل از بشر طایفه‌های دیگری در روی زمین بوده‌اند؟ درصورتی که بوده‌اند، رابطه آنها با بشر کنونی چگونه بوده است؟ آیا انسان‌های اولیه بدون شعور بوده‌اند؛ چنانکه درباره آیه «هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا؛[۱] آیا بر انسان برهه‌ای از زمان گذشت که چیز یادشدنی نبود؟»، طی روایتی از امام باقر (علیه‌السلام) به این معنا اشاره شده است. [۲][۳]

آیات هابیل و قابیل

و همانطور که در داستان هابیل و قابیل مشاهده می‌کنیم که حتی قابیل از پنهان کردن جنازه برادر عاجز است و کلاغی به او یاد می‌دهد: «فبعث الله غرابا یبحث فی الارض لیریه کیف یواری سواة اخیه قال یا ویلتا اعجزت ان اکون مثل هذا الغراب؛[۴]آنگاه خداوند کلاغی را که در زمین می‌کاوید، برانگیخت تا به او نشان دهد که چگونه پیکر برادرش را نهان سازد. گفت: ای وای بر من! آیا ناتوان شدم از اینکه مانند این کلاغ باشم».

آیات تعلیم اسماء به آدم

منظور از اسمایی که خداوند به آدم آموخت چیست؟ چرا آنها را به آدم تعلیم داد و به فرشته‌ها یاد نداد؟ اگر یاد می‌داد آنها هم عالم می‌شدند. این چگونه موجب برتری آدم بر فرشتگان می‌شود و دهها سؤال دیگر. ملاحظه شود که در این بحث چه معرکه آرائی در میان مفسرین است و با تحولات علمی که در این دو قرن پدید آمده، چه مسائل گوناگونی درمیان مفسرین مطرح شده است؟[۵]

آیات خلقت آسمان و زمین

از نمونه‌های دیگر بحث در خلقت آسمان و زمین است که مفسرین پیشین با پذیرفتن هیات بطلمیوسی آیات را متناسب با آن تفسیر می‌کردند؛ مثلا در آیه شریفه «الذی خلق سبع سماوات طباقا ما تری فی خلق الرحمن من تفاوت؛ [۶]آنکه هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید. هیچ تفاوتی درآفرینش (خدای) رحمن نمی‌بینی»، و آیه «الم تروا کیف خلق الله سبع سماوات طباقا وجعل القمر فیهن نورا وجعل الشمس سراجا؛ [۷]آیا ننگریستی چگونه خدا هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید و ماه را در میان آنها روشنی و خورشید را چراغ قرار داد؟»، سموات را به معنای طبقه طبقه می‌گرفتند و در توضیح آن ماه را در آسمان اول و عطارد را درآسمان دوم و زهره را در آسمان سوم و خورشید را در آسمان چهارم و مریخ را در آسمان پنجم و مشتری را درآسمان ششم و زحل را در آسمان هفتم می‌دانستند [۸] [۹] [۱۰] [۱۱] و در این زمینه تردیدی روا نمی‌داشتند، اما با تحولات علمی و بطلان هیات بطلمیوسی مفسرین در معنای هفت گانه و طبقه طبقه بودن آسمان‌ها تردید کرده و توجیهات نجومی دیگری مناسب با این تحولات ارائه داده‌اند.[۱۲] [۱۳]

آیات گسترده شدن زمین

نمونه دیگر تلقی مفسرین پیشین از آیاتی است که در آنها تعبیرات مد، بسط و فراش نسبت به زمین بکار رفته است[۱۴][۱۵][۱۶] و مفهوم آنها این است که این زمینی که ما در آن زندگی می‌کنیم، کشیده و بسط یافته و همسطح است؛ در نتیجه بیانگرآن است که زمین نمی‌تواند کروی شکل باشد. (تفسیر مجمع البیان، ذیل آیه ۲۲ سوره بقره به نقل از ابوعلی جبایی، مسأله کرویت را آورده‌ است؛ همچنین تفاسیر دیگر. [۱۷] [۱۸] [۱۹])، اما باز با تحولات علمی تفاسیر پیشین از آیات مذکور نادرست تشخیص داده شد ومفسران گفتند: کشیده شدن و بسط یافتن و فراش بودن آن به کرویت زمین ربطی ندارد. این آیات ناظر به این جهت است که زمین با اینکه کروی است، به گونه‌ای آفریده شده که قابل سکونت و استقرار و بهره‌برداری است و فراز و نشیب آن مانع فعالیت و استفاده نمی‌شود.[۲۰] [۲۱] [۲۲] [۲۳]

بنابراین ذهن تأویل و تفسیر کننده در آغاز پاک و خالی نیست تا نسبت به متن هیچ نظری نداشته باشد و دانسته‌ها و پیش داوری‌ها و فرض‌های آغازین هیچ تأثیری در فهم وبرداشت و ارائه معنای کلام نداشته باشد. مفسر با دانسته‌های خود به سراغ متن می‌رودو آنچه را در عصر خود آموخته است، به طور آگاهانه یا ناخودآگاه به منظور رفع ناسازگاری‌های متن به خدمت می‌گیرد و متن را چنان بررسی می‌کند که با آن اندیشه‌ها وتئوری‌ها همخوان باشد. البته همانطور که تاکید شد، الزاما این تحولات به معنای نسبیت و عدم ثبات در تمام معارف دینی و تشکیک در اصول معارف و کلیات عقاید نیست؛ زیرادر فهم کلی آنها نوعی ثبات و تداوم است، بلکه حتی تفصیل و تبیین برخی از جزئیات مسائل اعتقادی و اجتماعی و اخلاقی تغییر ناپذیر است که البته این منافاتی با تئوری یادشده ندارد.

شبهاتی درباره نقش مفسر

برخی گفته‌اند: درست است که فهم مفسر تا حدی در شکل‌گیری و گوناگون شدن تفسیر نقش دارد، اما درباره آن مبالغه شده و اصولا تحلیلهایی که درباره جایگاه وریشه‌های این نقش ارائه شده مورد مناقشه و انتقاد است. آشنایی با شبهات در ترسیم و تحدید بحث مؤثر است و موجب آن خواهد شدکه جایگاه مفسر روشن تر شود.

مناقشه در جایگاه تئوری‌ها

گفته‌اند: اینکه تا مفسر پیش فهمی نداشته باشد، نمی‌تواند متنی را تفسیر کند، درست نیست؛ زیرا این استدلال کافی نیست که گفته شود: مفسر بدون پیش فهم یاپیش فرض در طلب مجهول مطلق است و مسلم است که نمی‌تواند طالب مجهول مطلق باشد. حتما باید در مورد مجهول از پیش دانسته‌ای داشته باشد تا به آنچه نمی‌داند علم پیدا کند و صرف اینکه درباره چیزی یک معلوم و یک مجهول داشته باشد، مشکل حل نمی‌شود. مشکل هنگامی حل می‌شود که معلوم بتواند مجهول را روشن کند؛ چون این ربطی به این ادعا ندارد که برای رسیدن به یک مجهول تصوری همواره نیاز به پیش دانسته تصوری و برای رسیدن به یک مجهول تصدیقی نیاز به پیش دانسته تصدیقی داریم. ما برای طرح سؤال جز تصور موضوع و محمول به چیز دیگری نیاز نداریم. پس اینکه طالب مجهول مطلق نیستیم، به این معناست که تا از شی ء در ذهن تصوری نداشته باشیم، به جستجوی محمولات آن نمی‌پردازیم. آن هم نه محمولاتی که در ذهن مانیست و به اصطلاح مجهول مطلق است؛ بلکه محمولاتی که قبلا تصور آنها را در ذهن فراهم کرده‌ایم. اگر ما هیچگونه تصوری از هیچ محمول یا موضوعی در ذهن نداشته باشیم، طالب هیچ چیزی نمی‌توانیم باشیم؛ چرا که طالب مجهول مطلق بودن محال است.

جواب اشکال

نکته‌ای که در این اشکال مورد توجه قرار نگرفته، این است که پرسشگر مفسر است. اگر مفسر از متنی طالب پاسخی نباشد، متن به او جواب نمی‌دهد و لازمه پرسشگری وجود تئوری‌ها، پیش فرض‌ها و باورها در ذهن مفسر است. ممکن است مفسر درباره موضوعی در آغاز تصوری نداشته و کم کم برایش پدید آمده باشد؛ اما پیدایش همین تصور بدون زمینه نیست. به این معنا که مفسر نسبت به هر یک از تصورات تابع گرایش‌هاو فرضیاتی است که درباره فهم کلام و جهت‌گیری عام آن دارد. به همین دلیل به دنبال تطبیق تئوری خود با کلام است. گفته نشود: مفسر هیچ فرضیه و تصدیقی نسبت به کلام ندارد. این حالت در مرحله نخست مراجعه به متن است. اما با اندکی توجه به احتمالات و معانی گوناگون، ارزش همه آنهابرای او یکسان نیست؛ بلکه در ذهن خود نسبت به آنهانوعی داوری دارد و برخی را بر برخی رجحان می‌دهد وگرنه کار او تفسیر تلقی نخواهدشد.

به عنوان نمونه یکی ازمسائل بسیار اختلافی در تفسیر و کلام مساله امامت است. این مساله در اهل سنت ازمنظری مورد بحث قرار گرفته و در شیعه از منظر دیگری و از این رهگذر ابعاد مختلفی یافته است. یکی از ابعاد این مساله این است که آیا امامت از اصول است یا فروع و نصب آن از جانب مردم است یا از سوی رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم)؟ برای مفسرین ومتکلمین اهل سنت چون در خصوص خلافت مسائل حکومت و سیاست و اداره جامعه و تأمین معاش مردم و نظایر آنها مطرح است، طبعا آن را از فروع احکام قرار داده و برهمین اساس بسیاری از آیات را تفسیر کرده‌اند؛ اما شیعه چون از این تئوری که امامت و ولایت معصوم ادامه راه انبیا و برای تبیین و تفسیر وحی است، جانبداری می‌کند، لذاهمانطور که نبوت را منصب الهی و از اصول می‌داند، امامت را هم منصب الهی و ازاصول می‌شمارد؛ نه از فروع.[۲۴] بر همین اساس تفاسیر شیعه بر این تئوری مبتنی است و آیات مربوط را بر اساس آن تفسیر کرده‌اند. قرطبی که از مفسران اهل سنت است، آیه «یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض؛[۲۵]ای داود ما تو را در زمین جانشین قرار دادیم»، یا آیه «انی جاعل فی الارض خلیفة؛[۲۶]من در زمین جانشین قرار می‌دهم»، را بر اساس همان تئوری اهل سنت تفسیر می‌کند[۲۷] [۲۸]، و طبرسی که از مفسران شیعه است بر پایه تئوری شیعه (در باب عصمت در ذیل آیه ۱۲۴ بقره، در تفاسیر شیعه و سنی و در مساله نصب ذیل همین آیه و آیه تطهیر (احزاب) و آیه اکمال.[۲۹]) این امر در مورد عصمت و تنصیص امام نیز کاملا مطرح است[۳۰]و نقش داشتن تئوری‌های پیشین را در تفسیر به روشنی نشان می‌دهد، در همین زمینه بر این سخن که ما پیش از تفسیر باید نسبت به پاسخ هر سؤالی حتماچیزی درباره آن بدانیم، اشکال گرفته و گفته‌اند: این سخن درست نیست؛ چون لازم نیست قبل از سؤال چیزی درباره آن بدانیم. پیش دانسته برای پاسخ سؤال ضروری است؛ نه طرح سؤال، مادام که ما درباره سؤال به هیچ تصدیقی بدیهی یا نظری دست نیافته‌ایم، نمی‌توانیم هیچگونه پاسخی به آن بدهیم.

سؤال بسیط و مرکب

اما اشکال گیرنده باید بداند که سؤال ممکن است دو گونه باشد؛ بسیط و مرکب. گاهی نسبت به موضوعی هیچ نمی‌دانیم و می‌خواهیم درباره آن چیزی بدانیم؛ در این صورت سؤال مربوط به آن بسیط خوانده می‌شود و صرف انگیزه دانستن علت طرح سؤال است و در آنجا بحث تفسیر و کشف مطرح نیست. اما گاهی درباره موضوع آگاهی‌هایی داریم؛ ولی نمی‌دانیم کدامیک درست است. در این صورت سؤال مربوط مرکب نامیده می‌شود.

در سؤال مرکب جواب‌های مختلف آن را می‌دانیم و حتی ممکن است یک جواب را به دلایل عقلی و دانسته‌های بیرونی ترجیح دهیم. بنابراین در سؤال مرکب در حقیقت از وجود چیزی آگاه هستیم؛ اما خصوصیات و ترکیبات آن رانمی‌دانیم؛ مثلا یکبار می‌پرسیم: آیا خدا وجود دارد و بار دیگر می‌پرسیم: آیا خدا قادراست و آیا این صفتش ذاتی اوست یا نه؟ در دو سؤال اخیر اصل وجود خدا را می‌دانیم;اما قدرت داشتن و ذاتی بودن آن را آگاه نیستیم. به همین دلیل هم طرح سؤال و هم پاسخ ناشی از نوعی علاقه و انتظار و داشتن تئوری و پیش فرض است. در اینجا اجتهاد مفسر به کار می‌افتد؛ زیرا می‌خواهد از متن باتوجه به فرضیه‌های مختلف پاسخ را استنباط کند.

پراکندگی و انحراف در تفسیر

اشکال دیگری که در باب جایگاه شخصیت مفسر شده، این است که اگر بنا باشد که هر کسی آیات قرآن را در آیینه علائق و انتظارات خود ببیند و برحسب ذوقیات و سلایق و انتظارات خود به تفسیر آن بپردازد، البته که تفسیرها مختلف و حتی متناقض می‌شود; اما اولا چنین تفسیرهایی پدید نمی‌آید؛ ثانیا به فرض آنکه پدید آید، نتیجه‌ای جز ضلالت و انحراف در پی نخواهد داشت، وانگهی این دیگر تفسیر و کشف معنای عبارت نخواهد بود.

جواب اول اشکال

این اشکال هم درست نیست، زیرا اولا برخلاف تصور اشکال کننده، تفسیر همواره مبتنی بر این امور است و نمی‌توان مفسری را پیدا کرد که تفسیرهای او برهنه از باورها، دانسته‌ها و پیش داوری‌های او باشد. ممکن است ذهن مفسر محدود باشد و میدان‌های فراخ علوم را در نوردیده باشد یا مرزهایی میان تطبیق و تفسیر پیدا کرده باشد و سعی کند با آگاهی از لغزشهای تفسیری به سراغ دریافت کنه پیام متن رفته باشد، اما به هر حال تفسیر حسب اختلاف درجات آگاهی مفسر خواهی نخواهی مشحون از این واقعیت‌هاست. کافی است که به گوناگونی تفسیرها توجه شود و ریشه‌های آن موردبررسی قرار گیرد؛ آنگاه روشن خواهد شد که اجتهاد و کوشش برای پرده برداری وکشف مراد متن مبتنی بر همین واقعیتهاست و تفسیر هر مفسری در آینه دانش‌ها، علایق و انتظارات خودآگاه و ناخودآگاه او چهره می‌نمایاند.

جواب دوم اشکال

ثانیا در پاسخ اینکه گفته‌اند: اگر دانش‌ها و علایق مفسر در تفسیر او مؤثر باشد بایداین امر پیدایش انبوهی از آرای متناقض و پراکنده را به همراه داشته باشد، می‌گوییم اتفاقا چنین است و اگر دیده می‌شود که در مسائلی اشتراک و وحدت نظر و همدلی درمیان جمعی از مفسران وجود دارد، به دلیل آن است که علائق، انتظارات و دانش‌های آنان مشترک است. آری در کلیات و اصول عامه اختلافی وجود ندارد؛ اما در تفصیل همین اصول مثل صفات ذاتی و فعلی، ثبوتی و سلبی، پدیده وحی، کیفیت وحی، معادجسمانی و روحانی و مسائل برزخ و قیامت و دهها مساله فرعی آن تفسیرهای مختلفی ارائه شده است. بنابراین، نمی‌توان انبوه آرای متناقض و پراکنده در تفسیر و فقه را نادیده گرفت.

اما اینکه گفته‌اند: لازمه این دیدگاه نتیجه‌ای جز ضلالت ندارد، این در صورتی است که آرا گمراه کننده باشد؛ اما اولا مگر اختلاف در علوم غیر دینی که در مسائل معاش وامور محسوس و مورد ابتلای بشر است موجب گمراهی است تا در علوم دینی مانند فلسفه، عرفان، حدیث، رجال، فقه و تفسیر که اختصاص به اهل نظر و عده‌ای خاص دارد، اختلافشان گمراه کننده باشد؟ اختلاف امت رحمت است.[۳۱] [۳۲] این اختلاف‌ها وبرداشت‌های متفاوت نه تنها گمراه کننده نیست، بلکه در کل مایه تکامل و رشد فکر بشری و رونق و خلاقیت معارف دینی خواهد بود. برای مثال مفسرین درباره این آیه «اذ قال الله یا عیسی انی متوفیک ورافعک الی؛ [۳۳] (به یاد آر) زمانی را که خدا فرمود: ای عیسی تو را می‌گیرم و به سوی خود بالا می‌برم»، اختلاف نظر پیدا کرده و تفسیرهای مختلفی ارائه داده‌اند. [۳۴]

عده‌ای گفته‌اند: این آیه دلیل بر این است که حضرت عیسی پس از به اشتباه افتادن مأمورین قیصر وعوضی گرفتن دیگری به جای او فوت کرد و خداوند روح او را به آسمان‌ها برد؛ همانطورکه قرآن در جای دیگر می‌فرماید: «قل یتوفاکم ملک الموت الذی وکل بکم؛ [۳۵] بگو! فرشته مرگ که بر شما گماشته شده است، شما را می‌گیرد»، و گروهی دیگر معتقدند که عیسی هرگز فوت نکرد و توفی در این کلام به معنای فوت نیست؛ بلکه به معنای گرفتن و اخذ کردن است؛ همانطور که در آیه «الله یتوفی الانفس حین موتها؛[۳۶] خدا جان ها را هنگام مرگشان می‌گیرد»، به همین معنا آمده است. حتی بعضی از مفسرین کلمه «متوفیک» رابه معنای «منومک» (خوابانده توام) گرفته‌اند و در همین زمینه گفته‌اند: خداوند روح وجسم عیسی (علیه‌السّلام) را نجات داده به آسمان‌ها برد و آخرالزمان از آسمان‌ها فرود می‌آید.[۳۷] اگرچه هر یک از این تفسیرها براساس پیش فرض‌ها و دیدگاه‌های بیرونی است، اما اقوال مختلفی که ارائه شده، در تفسیر مشکلی ایجاد نمی‌کند و مایه گمراهی نخواهد شد. البته رعایت قواعد تفسیر و دوری از هواهای نفسانی در جای خود مورد تأکید است. توجه به شخصیت مفسر یکی از راه‌های جلوگیری از گمراهی هاست.

جواب سوم اشکال

ثالثا، تفسیرهای مختلف که به قصد پرده برداری از کلام انجام می‌گیرد و بر علائق وانتظارات مفسر مبتنی است، اگر جزو وجوه و بطون معانی نباشد، حداکثر ممکن است غلط باشد؛ نه اینکه تفسیر نباشد. تفسیر با مبانی غلط هم می‌تواند تفسیر باشد. به علاوه غلط بودن باید از رهگذر عدم انطباق با قواعد و قوانین عقلی مشخص شود؛ نه از طریق مخالفت با دیدگاه شخصی. چه بسا در این باب آنچه نزد مستشکل غلط است، نزددیگری درست باشد. در خصوص نقد تفسیرها نیز همین تئوری‌ها و پیش‌داوری‌ها نقش تعیین‌کننده دارند.

انتظارات مفسر

گفته‌اند: لازمه این سخن که می‌گویید: بخشی از تفسیرها زاییده انتظارات مفسراست، به معنای هرج و مرج در فهم و تفسیر قرآن است. اگر ملاک، مقصود خودفرستنده وحی باشد، در تفسیر وحدت و انسجام به وجود می‌آید؛ ولی اگر انتظارات مفسر بر تفسیر وحی حاکم گردد، پیام وحی گوناگون می‌گردد. مستشکل از یک متن بشری مثالی می‌زند و می‌گوید: حافظ از غزلیات نغز و معماگونه خود پیامی را قصد کرده است؛ لذا درست نیست، بگویید: مفهوم پیام حافظ متکی به انتظاراتی است که مفسران دیوان حافظ از کلمات او دارند. ما باید انتظارات حافظ را در نظر بگیریم؛ نه انتظارات افراد را در مورد کلمات وی. باید اشعار حافظ را براساس انتظارات و شخصیت و سخنان او تفسیر کرد؛ نه براساس انتظارات و تمایلات مفسر. در تفسیر کلمات وحی مقصود خود فرستنده و ابلاغ کننده وحی ملاک است؛ نه دیگران و گرنه تفسیر سر از هرج و مرج و تشتت آرا درخواهد آورد.

توضیح اشکال

قبل از پاسخ دادن به این اشکال لازم است توضیح دهیم، منظور از انتظارات مفسرچیست؟ باید دانست که دین برای انسان است؛ نه انسان برای دین، و لذا پیش از رجوع به دین باید دید که انسان چه انتظاری از دین دارد و چه نیازی او را به سوی دین می‌کشاند، و دین در برآوردن کدام نیاز بی بدیل و بی رقیب است. درباره متن آسمانی این معنا مورد توجه قرار می‌گیرد که آن، دستور و هدایتی برای انسان است و مناسب ومطابق با فاهمه انسان نازل شده است و اگر بر موجودات دیگری چون جن و ملائکه نازل شده بود، ممکن بود مطالب و بیان آن متفاوت بشود و از آنجا که خداوند حکیم و رحیم است، توجه داشته است که سخنی معقول بگوید تا مقبول طبع آدمیان واقع شود. ناگزیرمفسر انتظاراتی را که سراغ می‌گیرد و از متن طلب می‌کند، به دور از خواسته‌های گوینده متن نیست. مخاطب قرآن، انسان عاری از عقل و علم و عاطفه و نیاز و انتظار و احساس نیست؛ به همین جهت طبیعی است که مفسر با این ویژگی به سراغ متن می‌رود وانتظارات مفسر در واقع از خواسته‌های صاحب متن پرده برمی‌دارد و آنها را در آینه گرایش‌های خود شناسایی می‌نماید و چنین نیست که رابطه‌ای میان انتظارات گوینده متن و تفسیر کننده متن برقرار نباشد.

جواب اشکال

حال به پاسخ اشکال می‌پردازیم. در اینکه ما به دنبال کشف پیام و مقصود گوینده وصاحب وحی هستیم، تردیدی نیست و نیز در اینکه متن یکی از راه‌های کشف مقصوداست، بحثی نیست؛ اما آنچه مورد بحث است، این است که مفسری که در جستجوی مقصود صاحب پیام است، با چه انتظاری به سراغ متن می‌رود و چه نیازی او را به سوی مقوله‌های متن می‌کشاند. اگر مفسر در تفسیر متن به طور ناخودآگاه به انگیزه‌ها وانتظارات مخاطبان خود توجه کند و بخواهد از رهگذر استنباط احکام به رفع نیازهای معنوی آنان پردازد، در حقیقت نوعی از انتظارات را در تفسیر دخالت می‌دهد. نیز اگرمفسر با این دیدگاه که قرآن عرضه کننده ایدئولوژی جامع است یا به مسائل علمی جهان آفرینش در شکل گسترده و عام آن پرداخته و یا افزون بر تبیین ارزش‌ها، روشها وراهکارهای کلی و جزیی را تبیین می‌کند و نظام حکومتی برای جامعه معین می‌سازد، نوعی از انتظار از دین را پذیرفته است. مفسر به دنبال چنین استنباطی به سراغ متن می‌رود و به ترسیم نظام حکومت دینی برای جامعه می‌پردازد و یا تفسیرهای علمی ازجهان آفرینش عرضه می‌کند. همچنین آن کسی که برای احکام ثابت و متغیر، و برای موضوعات حقیقی و خارجی قایل است، این تقسیم‌بندی را در قرآن نیز اعمال می‌کند وقصه‌های انبیا یا پاره‌ای از وقایع عصر پیامبر را خارج از مدار استنباط قرار می‌دهد و آنهارا جزو وقایع احکام خارجیه می‌شمارد؛ نه قضایای حقیقیه. چنین برخورد و انتظاری درتفسیرهای اجتماعی و علمی مفسران کاملا مشهود است. ابن مسعود صحابی پیامبر (ت ۳۲ ق.) که می‌گفت: «کسی که علم اولین و آخرین را می‌خواهد، باید قرآن رابکاود» [۳۸]، انتظار خاصی را در دل داشت. اگر سیوطی در کتاب علوم قرآنی خودش می‌گفت: «کتاب خدای عزیز هر چیزی را در بردارد. در هیچ باب و مساله‌ای از علومی نیست، مگر آنکه آیه‌ای در قرآن بر آن دلالت می‌کند»،[۳۹][۴۰] مناسب با این انتظار قرآن راتفسیر می‌کرد و لذا می‌خواست همه علوم را از قرآن کشف کند.

مفسرین پیشین

اگرچه مفسرین پیشین درباره انتظارات خود از قرآن سخن نرانده‌اند، این لازم نیست؛ چون هر مفسری در ژرفنای ضمیر خویش به این سؤال که انتظار او از متن وحی اجمالا یا تفصیلا چیست، پاسخ داده است؛ به همین جهت وقتی به متن مراجعه می‌کند، از رمزی بودن کلمات قرآن گفتگو نمی‌کند و نمی‌گوید: این کلمات کلا رمز میان خدا ورسول است؛ چون انتظارش معنادار بودن کلمات وحی است و گرنه، به سراغ قرآن وتفسیر نمی‌رفت. ممکن است حروف مقطعه را رمز بداند یا برخی جملات را از باب تمثیل بشمارد؛ اما در مجموع پذیرفته که قرآن با زبان انسان‌ها سخن می‌گوید.

بنابراین، چنین نیست که نقش انتظارات برای قدما مطرح نبوده و متجددان به خاطربرخی شبهات و در واکنش به پیشرفتهای علمی به طرح آن پرداخته باشند. بلکه برای آنان هم مطرح بوده است؛ اما بدان تصریح نمی‌کردند. گرایش دانش هرمنوتیک به انتظارات مفسر، نه از این رو است که به قواعد و ضابطه‌های تفسیر بی توجه است یامقصود صاحب وحی را ملاک نمی‌داند، بلکه از آن رو است که میان نقش انتظارات درتفسیر و کشف مقصود گوینده و میان انسانی که خواسته‌هایی دارد و صاحب وحیی که بااین انسان سخن گفته و از او انتظاراتی مناسب با ویژگی روحی او برقرار است. به همین جهت و در یک کلام فایده بحث از شخصیت مفسر و کندوکاو در انتظارات وی، تتمیم وتصحیح قواعد و ضابطه‌های تفسیر است. لذا انتظارات مفسر به هرج و مرج در تفسیرنمی انجامد. درست است که ملاک برای فهم متن مقصود خود فرستنده و ابلاغ کننده وحی است؛ اما آن در آینه فهم‌های مفسرین و انتظاراتی که آنان از دین دارند، انعکاس می‌یابد. البته این به آن معنا نیست که انتظارات مفسران همان انتظارات صاحب وحی است؛ بلکه به معنای نقش داشتن انتظارات در تفسیر قرآن است.

عصری شدن تفسیر

برخی گفته‌اند: یکی از اشکالات دخالت دادن شخصیت مفسر در تفسیر عصری شدن تفسیر است. در حالی که هدف مفسران در تفسیر متون کشف معانی و رسیدن به مقصود مؤلف است و نه تفسیر عصری؛ زیرا زبان یک نهاد اجتماعی است و توسط واضعان لغت میان الفاظ و معانی اقتران ایجاده شده و با این اقتران تفسیر صحیح از سقیم باز شناخته می‌شود؛ از این رو جایی برای تفسیر دیگری باقی نمی‌ماند. البته اگر به دنبال کشف معانی مناسب با عصر باشیم، پیش فرض‌ها و علوم زمان باعث تحول معانی و تبدل تفاسیر می‌شود. لذا در صورتی می‌توان بر تاثیر شخصیت مفسر تأکید کرد که به تفسیر عصری پرداخته باشد؛ اما اگر طبق صناعت کلام و قواعد تفسیر به تبیین کلام پردازد، جایی برای نقش مفسر باقی نمی‌ماند و از عصری بودن خبری نیست.

جواب اشکال

این اشکال هم وارد نیست؛ زیرا چنین گمان شده است که می‌توان تفسیری را یافت که بدون هیچ فهمی و پیش دانسته‌ای باشد. اینان از نقش معلومات و اطلاعات بیرونی درگرایش به تفسیر و روی آوردن به موضوعات ملائم با عصر غافلند و نمی‌دانند که تکیه به همین اطلاعات و معلومات عصر است که تفسیر را عصری می‌کند. اصولا گرایش به تفسیر جدید برای هر مفسری عمدتا زاییده نوعی اعتراض به تفاسیر پیشین است و گرنه اگر همه مفسران پیشین در رسیدن به مقصود صاحب وحی موفق و کامیاب بودند، دیگرجای روی آوردن به تفسیر جدید نبود. تفسیرهای جدید عمدتا در اثر تحولات فکری ودگرگونی در فهم‌های پیشین انجام می‌گیرد. اینکه بسیاری از مفسرین گفته‌اند که ما بایدهر از گاه به تفسیر جدید روی آوریم و یا کسانی قائل بودند که تفسیر قرآن باید هر دوسال عوض شود، [۴۱] به این جهت نبوده که متن قرآن عوض می‌شود یا معانی واژه هاعوض می‌شود یا مدلول مطابقی آن تغییر می‌کند؛ بلکه به جهت دگرگونی در فهم متن بوده است. نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که معلومات و پیش فرض‌ها در نوع تفسیر تاثیر می‌گذارد و اگر اندیشمندان مسلمان در این دو سه دهه اخیر به این فراست افتاده‌اند که تفسیر نو شده و مباحث جدیدی به آن راه یافته و شکافی نمایان میان تفاسیرگذشته و تفاسیر حاضر به وقوع پیوسته است، دلیل بر این نیست که عصری شدن تفسیرداستان تازه‌ای است. سیر تطور تفاسیر این حقیقت را برای ما نمایان می‌سازد که تفسیرها از آغاز تکون خود همواره به رنگ علوم عصر خود درآمده‌اند.

البته معنای این کلام این نیست که در تفسیر همه چیز عوض می‌شود و هیچ چیزمشترک و ثابتی باقی نمی‌ماند؛ بلکه به این معناست که متون با آنکه هیچگونه تغییری درآنها پدید نمی‌آید، چون فهم و تفسیر متون صرفا مبتنی بر خود متون نیست و قرائن لبی وبیرون از متن نیز در آن دخالت دارد، با تغییر این قرائن فهم و تفسیر متون نیز دگرگون می‌شود.

غیر ضابطه مندی تئوری

گفته‌اند: بنابراینکه پیش فرض‌ها و انتظارات در فهم مفسران اثر گذارد، تفسیرهای متفاوتی پدید خواهد آمد و هیچ ملاک و ضابطه‌ای جهت مقابله با تفاسیر دل بخواهی وجود نخواهد داشت. این نظریه توجه را از ساختار متن منصرف ساخته است؛ ولی معیار و ملاک مشخصی برای تفسیر ارائه نکرده است. [۴۲] در پاسخ به این اشکال، ذکر چند نکته لازم به نظر می‌رسد:

جواب اشکال

۱- معنای توجه به شخصیت مفسر بی توجهی به قواعد زبانی نیست. برای صیانت ازغلط فهمی باید نکات بسیاری را مورد توجه قرار داد که قواعد دلالت و زبان یکی ازآنهاست. توجه به باورها و پیش فرض‌های مفسر یکی دیگر از آنهاست. اگر مفسر مبانی خود را منقح نکند، متوجه نخواهد شد که تفسیری براساس پیش فرض‌های خود ارائه می‌دهد و ما که از بیرون به گفته‌های مفسران توجه می‌کنیم، به خوبی درخواهیم یافت که منشا آن گفته‌ها اصول موضوعه و پیش فرض‌های مفسر است. به این ترتیب منقح کردن تئوری‌ها و پیش فرض‌های مفسر برای قاعده مند کردن نقش شخصیت مفسر است.

۲- همانطور که رعایت قواعد دلالت ما را به فهم صحیح پیام متن نزدیک می‌کند، کشف و منقح کردن پیش فرض‌ها، انتظارات و علایق مفسر ما را به شناخت بهتر متن نزدیک می‌کند. ۳- نظریه اثرگذاری شخصیت مفسر در تفسیر برای بیان معیار و ملاک عینی تفسیرنیست؛ بلکه برای تفطن به این نکته است که مفسر بر پایه انبوهی از دانسته‌ها، باورها وعلایق به تفسیر می‌پردازد که اگر آنها نوعی دیگر بود، تفسیر متفاوتی عرضه می‌کرد. به همین دلیل آگاهی مفسر از این واقعیت او را نسبت به گزینشی عمل کردن او در باب مدلولات کلام حساس می‌کند و ما هم که از بیرون به تفسیر او نگاه می‌کنیم، این معرفت برای ما حاصل می‌شود؛ لذا هر آنچه را می‌گوید، کلام آخر و برداشت وحیانی نمی‌دانیم، بلکه برداشتی بشری و خطاپذیر و ناقص می‌شماریم.

مثلا می‌دانیم فرقه‌های گوناگون مثل معتزله و اشاعره، هر کدام به چه جهت درباره اراده و اختیار و خلقت افعال به آیاتی خاص استدلال می‌کردند که نظریه خود را اثبات ونظریه مقابل را نفی کند. اشاعره که به جبر معتقد بود، آیاتی مانند «یضل من یشاء ویهدی من یشاء؛[۴۳]هرکه را خواهد، گمراه کند و هرکه را خواهد، راهنمایی کند»، را به میان می‌کشید و با آنها بر جبری بودن هدایت و ضلالت انسان استدلال می‌کرد و معتزله که به تفویض معتقد بود، به آیاتی نظیر «کل امرئ بما کسب رهین؛[۴۴]هرکسی در گرو چیزی است که کسب کرده است»، استدلال می‌نمود و در حقیقت هر دو گروه در تفسیر به طور گزینشی عمل می‌کرد و بر برخی از آیات تأکید می‌ورزید و آیات دیگر را مورد تغافل قرار می‌داد. توجه به اثرگذاری تجربه‌های پیشین و شخصیت خود، به مفسر این رهنمود را می‌دهدکه به قرآن نگاهی همه‌جانبه بیاندازد و از گزینشی عمل کردن بپرهیزد؛ به همین روعلمای اصول و قرآن پژوهان در مورد جامع نگری نداشتن و عدم رعایت عام و خاص، ناسخ و منسوخ و همچنین برخورد ظاهرگرایی با متون هشدار داده‌اند، اما ناگفته نماند که برخی از تاثیرپذیری‌های مفسر ناخودآگاهانه است و با تحلیلهای بیرونی نسبت به شخصیت مفسر و انگیزه‌های او کشف می‌شود.

خاتمه

پس از آنکه ابعاد شخصیت مفسر را مورد بررسی قرار دادیم، مناسب است به اصول و پیش فرض‌های مهم و لازم برای تفسیر قرآن اشاره کنیم و از این نکته غافل نشویم که اگر بر نقش کلیدی مفسر تاکید می‌شود، پس از پذیرفتن این اصول است.

۱- همانطور که معانی قرآن وحی است، الفاظ و کلمات آن نیز وحی است. برخی ازآیات دلالت صریح دارد بر اینکه همین الفاظ و کلمات عربی، وحی است؛ نظیر: «وکذلک اوحینا الیک قرآنا عربیا؛[۴۵] و این چنین به تو قرآنی عربی وحی کردیم»، و «وهذا لسان عربی مبین؛[۴۶] این (قرآن) به زبان عربی روشن است».

۲- مخاطب قرآن عقلا و انسان‌هایند و عقل در فهم متن نقش اساسی دارد و قرآن باهمین انسان‌ها به روش عقلانی سخن گفته است؛ لذا معارف دینی با معارف عقلانی سازگاری دارد.

۳- احکام دین ابدی است و به محیط و جغرافیای خاص محدود نیست.

۴- پذیرفتن وحی مستلزم پذیرش پیش فرض‌های آن است؛ نظیر: خبر دادن از وجود عالم غیب، جهان آخرت، میزان، ملائکه، جن و...

۵- معانی الفاظ مسبوق به تئوری هاست؛ زیرا فهمیدن زبان هر عصر در گرو فهمیدن تئوری‌های علمی و فلسفی آن عصر است؛ بدین لحاظ ثبات الفاظ و عبارات به هیچ روی تضمین کننده ثبات معانی نیست؛ چون خطاست، اگر کسی تصور شود که با ذهن خالی می‌توان الفاظ را فهمید. اذهان همچنانکه به مرور زمان از معلومات و مایه‌های تازه آکنده می‌شوند، معانی تازه‌ای از متون دینی استفاده خواهند کرد.

۶- باید نوع زبان قرآن را معین کرد که عقلی است یا عرفی تا مدلولات آن را مناسب با همان زبان تفسیر کرد و در چارچوب همان زبان معانی الفاظ را طلب کرد؛ برای مثال اگر زبان مبنای عرفی داشته باشد، باید به مانند روش عرف دقت‌های عقلی وکندوکاوهای فلسفی را در تفسیر معمول نکرد.

۷- قرآن از زبان خاصی تبعیت نمی‌کند و زبانش زبان مردم است؛ به همین جهت تفسیر قرآن روش خاصی ندارد و همان قواعد عام تفسیر متون در مورد قرآن صادق است. برخلاف کسانی که زبان قرآن را زبان اختصاصی می‌شمارند و می‌گویند: قرآن برای مخاطبان خاصی سخن گفته و کلید فهم آن در دست همان عده است.

یادآوری

اینها نمونه‌هایی بود از مبناهایی که مفسر با برگزیدن یا برنگزیدن آنها تفسیرهای متفاوتی را عرضه می‌کند. با همه اینها یادآوری‌هایی در پایان این بحث ضروری است. اولا مطالعه آنچه در باب فرآیند فهم و تفسیر متون دخالت آگاهانه و ناآگاهانه دارد، مثل پیش فهم‌ها، علایق، دانسته‌های قبلی مفسر، در حقیقت نوعی پیشگیری از انحراف در تفسیر و قاعده مند شدن آن است و مفسر را از علایق مضر و باورهای تعصب‌آمیز و ازدانسته‌های خارج از انتظار برحذر می‌دارد. به عبارت دیگر هدف از این مباحث تشخیص سره‌ها از ناسره‌ها در برداشت مفسر است.

ثانیا توجه به این مباحث به معنای نفی مقدمات دیگر فهم قرآن مانند لغت، ادبیات، اصول فقه و منطق و آراستگی به فضائل نیست. هر کدام از اینها در جای خود ضروری ودر خور توجه است.

ثالثا آنچه در باب نقش شخصیت مفسر آمد، افزودن بابی به بابهای علم تفسیر است و نه چیز دیگر و به این معنا نیست که آن انقلاب ماهوی را در فهم متون در پی دارد.

منابع

اندیشه قم

پانویس

  1. دهر/سوره، آیه ۱.
  2. بحرانی، سیدهاشم، تفسیر البرهان، ج۵، ص۵۴۴، ح۲ (۱۱۲۵۸).
  3. کلینی، محمدبن‌یعقوب، اصول کافی، ج۱، ص۱۴۷.
  4. مائده/سوره۵، آیه۳۱.
  5. موسوی اردبیلی، مرتضی، مقاله «تعارض علم و دین در خلقت انسان» مجله مفید، شماره ۹، ص۳۴-۲۰.
  6. ملک/سوره۶۷، آیه۳.
  7. نوح/سوره۷۱، آیه۱۵- ۱۶.
  8. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج۱۰، ص۱۳۶.
  9. قرطبی، شمس‌الدین، الجامع لاحکام القرآن، ج۱۸، ص ۲۰۸.
  10. ابن کثیر، اسماعیل، تفسیر ابن کثیر، ج۴، ص ۴۵۳.
  11. قرطبی، شمس‌الدین، الجامع لاحکام القرآن، ج۱۸، ص۳۰۴.
  12. ابوحجر، احمد عمر، التفسیر العلمی للقرآن، ص۳۸۷- ۳۸۱.
  13. آلوسی، محمود شکری، مادل علیه القرآن، ص۳۷.
  14. رعد/سوره۱۳، آیه۳.
  15. بقره/سوره۲، آیه۲۲.
  16. نوح/سوره۷۱، آیه۱۹.
  17. طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، ج۱، ص۱۲۴.
  18. طوسی، محمدبن‌حسن، تبیان، ج۱، ۱۰۲.
  19. رازی، فخرالدین، تفسیرالکبیر، ج۲، ص ۳۳۶.
  20. زحیلی، وهیه، تفسیر المنیر، ج۱، ص ۹۵- ۹۶.
  21. سبزواری، محمد، الجدید فی تفسیر القرآن المجید، ج۱، ص۴۸.
  22. آلوسی، محمودشکری، مادل علیه القرآن، ص ۱۶.
  23. صادقی، محمد، تفسیرالفرقان، ج۱، ص ۲۱۸.
  24. سبحانی، جعفر، الهیات فی الکتاب و السنة، ج۲، ص ۵۱۵.
  25. ص/سوره۳۸، آیه۲۶.
  26. بقره/سوره۲، آیه۳۰.
  27. قرطبی، شمس‌الدین، الجامع لاحکام القرآن، ج۱، ص۲۶۴.
  28. طبرسی، فضل‌بن‌حسن، مجمع البیان، ج۳، ص۱۱۲.
  29. مائده/سوره۵، آیه۶.
  30. طبرسی، فضل‌بن‌حسن، مجمع البیان، ج۳، ص۱۱۴.
  31. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۱، ص ۲۲۷.
  32. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج۷۷، ص۱۶۶.
  33. آل عمران/سوره۳، آیه۵۵.
  34. رشیدرضا، محمد، تفسیرالمنار، ج۳، ص۲۶۰.
  35. سجده/سوره۳۲، آیه۱۱.
  36. زمر/سوره۳۹، آیه۴۲.
  37. رشیدرضا، محمد، تفسیرالمنار، ج۳، ص۲۶۰.
  38. ابن کثیر، اسماعیل، تفسیرالقرآن العظیم، ج۲، ص ۵۰۳.
  39. سیوطی، جلال‌الدین، الاتقان، ج۴، ص۳۸.
  40. خسروپناه، عبدالحسین، کتاب نقد، شماره ۵ و ۶، ص ۱۰۲.
  41. ایازی، سید محمدعلی، قرآن و تفسیر عصری، ص ۶۳-۵۲.
  42. ایازی، سید محمدعلی، قرآن و تفسیر عصری، ص ۱۰۲.
  43. فاطر/سوره۳۵، آیه۸.
  44. طور/سوره۵۲، آیه۲۱.
  45. شوری/سوره۴۲، آیه۷.
  46. نحل/سوره۱۶، آیه۱۰۳.